به گزارش خبرگزاری حوزه، در شبهای سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، مجموعهای از اشعار برگزیده و منتخب شاعران آیینی ویژه دههٔ نخست محرم را به محضر ارادتمندان و دلدادگان مکتب عاشورا تقدیم میکنیم.
درماندهام میانِ دوراهی... کجا روم؟
چشمم که رفته است سیاهی... کجا روم؟
جانِ رباب، من به همه رو زدم نشد
دنبالِ آب، من به همه رو زدم نشد...
عمه تو را ز دور نشان میدهد، نخواب
هی شانهٔ رباب تکان میدهد، نخواب
شد وقتِ بازیات کمرت را گرفتهام
با احتیاط زیرِ سرت را گرفتهام
قنداقهات که بست لبت باز شد، علی؟
خندید مادرت... چقدر ناز شد، علی
افسوس مادرت شبِ شادیات ندید
چشمِ رباب حجلهٔ دامادیات ندید...
در خیمه گرم کرده خودش مجلست، علی
جای نفس بلند شده «خسخست»، علی
تا پشتِ خیمه کارِ پدر سر به زیری است
تازه زمانِ دیدنِ دندانِ شیری است
همبازیِ تو ساقهٔ تیر است، گریه کن
بابا نخواب، موقعِ شیر است، گریه کن...
حالا برای خنده که دیر است، گریه کن
بابا نخواب... موقعِ شیر است... گریه کن...
تا خیمه صوتِ قهقهه پیچید... وای من
با این لبی که مثلِ حصیر است، گریه کن...
حسن لطفی

سعی دارد کودکش را در عبا پنهان کند
باید او تن را جدا؛ سر را جدا پنهان کند
گریهٔ اصغر، صدای هلهله، با تیرِ خود
حرمله باید صدا را در صدا پنهان کند
مشتی از خونِ علی را ریخت سمتِ آسمان
خواست تا جرمِ زمین را در هوا پنهان کند
با غلافِ خنجر، بابا پسر را دفن کرد
کربلا را خواست تا در کربلا پنهان کند
گیرم اصلاً طفلِ خود را پشتِ خیمه دفن کرد
خندههای آخرش را در کجا پنهان کند...
مجید تال

بس کن رباب، نیمهای از شب گذشته است
دیگر بخواب، نیمهای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه، علی را نشان نده
گهواره نیست، دستِ خودت را تکان نده
با دستهای بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخنِ شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب، حرمله بیدار میشود
سهمت دوباره خندهٔ انظار میشود
ترسم که نیزهدار کمی جابهجا شود
از روی نیزه رأسِ عزیزت رها شود
یک شب ندیدهایم که بیغم نیامده
دیدی هنوز زخمِ گلو هم نیامده
گرچه امیدِ چشمِ ترت ناامید شد
بس کن رباب، یکشبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست، دستِ خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمیکند
مادر نگفته است و زبان وا نمیکند
بس کن رباب، زخمِ گلو را نشان مده
قنداقه نیست، دستِ خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غمِ سنگین نمیرود
آبِ خوش از گلوی تو پایین نمیرود
بس کن ز گریه، حالِ تو بهتر نمیشود
این گریهها برای تو اصغر نمیشود
حسن لطفی

پسرم از نفس افتاد... به دادم برسید
داد از این همه بیداد، به دادم برسید
تشنهام؛ شیر ندارم؛ چه کنم، حیرانم
باید آخر چه به او داد، به دادم برسید
دیگر از شدتِ گرما و عطش همچو کویر
چاک خورده لبِ نوزاد، به دادم برسید
بوی آب و دلِ بیتاب و سپاهیِ بیرحم
طفلی و این همه جلاد، به دادم برسید
آب دامیست که دلبند مرا صید کند
وای از حیلهٔ صیاد، به دادم برسید
با پدر رفت و ندانم چه شده کز میدان...
شاه پیغام فرستاد: به دادم برسید
بارالها چه بلایی سرش آمد که حسین
میزند این همه فریاد: به دادم برسید

قرار شد برود کارِ بوتراب کند
فرات را سرِ بدخواهِ خود خراب کند
قرار شد برود با لبِ ترکترکش
هزار حرمله را از خجالت آب کند
امیدوار به این است مادرِ اصغر
قرار نیست کسی طفل را جواب کند
سهشعبهای به دوراهی رسیده و باید
میانِ کودک و باباش انتخاب کند
چه انتخاب که با کشتنِ پسر، بابا
برای دادنِ جانِ خودش شتاب کند
سهشعبه از گلوی او بزرگتر باشد
کسی بیاید و این غصه را حساب کند
نشست حرمله در صدرِ کاخ با لبخند
بدا به حالش اگر شکوهای رباب کند
شهریار سنجری

در اصل، تیر قلبِ پدر را هدف گرفت
گرچه گلوی خشکِ پسر را هدف گرفت
مُنّوا علی الغریب، جگرسوز شد گلم
آبش نداد، بلکه جگر را هدف گرفت
دستِ حسین زیرِ گلویِ علی نشست
تیری رسید، زیر و زِبَر را هدف گرفت
تیری که ظهر سینهٔ خورشید را شکافت
در علقمه هلالِ قمر را هدف گرفت
سر درد داشت مادرِ غمپرورش، رباب
از آن زمان که حرمله سر را هدف گرفت
بعد از علی، سکینه دگر قدکمان شده
این بار تیر، قدّ و کمر را هدف گرفت
اصغر چقدر مثلِ عمو محسنش شده
آن روز در مدینه که در را هدف گرفت؟
تیرِ سهشعبه قصهٔ ما را تمام کرد
در اصل تیر قلبِ پدر را هدف گرفت
محمدرضا نادعلیان

بنویسید که اینگونه شده سرگشته
یک قدم رفته به خیمه، دو قدم برگشته
رویِ برگشت ندارد به حرم، حق دارد
چه جوابی بدهد، بی علیاصغر گشته
طفل را زیرِ عبا برد، همه فهمیدند
پدرِ پیر خجالتزده مضطر گشته
نه فقط خیمه که از حالتِ واله شدنش
دیدهٔ لشکرِ کوفه به خدا تر گشته
آب میداد و نمیداد چه فرقی میکرد؟!
رفتنی بود دگر غنچهٔ پرپر گشته
آب میخواست اگر، خواست هدایت بشوند
پاسخِ خواستنش خندهٔ لشکر گشته
به دلش تیرِ سهشعبه دو سه تا داغ گذاشت
داغِ این طفل ولی چند برابر گشته
آه از تیرِ بزرگی که به حلقومش خورد
آه از آن بدنِ کوچکِ بیسر گشته
آنقدر نیزه زمین زد بدنش پیدا شد
حرمله از همه انگار که بهتر گشته

سپاه را چقدر سیر کرد آبِ فرات
چه زود این همه تغییر کرد آبِ فرات
چه کرد با جگرِ تشنهها نمیدانم
رُباب را که زمینگیر کرد آبِ فرات
رُباب را چقدر در حرم خجالت داد
همان دو لحظه که تأخیر کرد آبِ فرات
سفید شد همه گیسویش یکییکی
عروسِ فاطمه را پیر کرد آبِ فرات
همان که آبرویت را ز گریهاش داری
سهشعبه در گلویش گیر کرد... آبِ فرات
دو قطره آب ندادی و شاهِ عطشان را
چقدر حرمله تحقیر کرد، آبِ فرات
دوباره آب رسید و دوباره شیر آمد
ولی چه سود، کمی دیر کرد آبِ فرات
تمامِ اهلِ حرم تشنه... اسبها سیراب
سپاه را چقدر سیر کرد آبِ فرات
علیاکبر لطیفیان

جگرت آب شد از شدت گرما چه کنم
روی دستم نکن اینقدر تقلا چه کنم
آب از کافر اگر خواسته بودم می داد
گرهام وا نشد آخر به تمنا چه کنم
کن حلالم اگر آغوش پدر امن نبود
سرزده تیر رسید و بیمحابا چه کنم
گیرم از چشم حرم حلق تو را پوشاندم
تیر بیرون زدهِ از زیر عبا را چه کنم؟
از بدن، تجربهی تیر کشیدن دارم
ولی این تیر سه شعبه است خدایا چه کنم؟
گیرم از دور، نه این حنجره پیداست نه تیر
با دو دستی که پر از خون شده حالا چه کنم
سعید خرازی

میخواستم بزرگ شوی، محشری شوی
تا چند سالِ بعد علیاکبری شوی
میخواستم که قد بکشی مثلِ دیگران
شاید عصای پیریِ یک مادری شوی
لحظهبهلحظه رنگِ تو تغییر میکند
چیزی نمانده است که نیلوفری شوی
مثلِ دو تکه چوب لبت را به هم نزن
اسبابِ خجلتم جلویِ دیگری شوی
این مادریِ من که به دردت نمیخورد
تو حاضری، علی، که تاجِ سری شوی؟!
علیاکبر لطیفیان

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچکس حدس نمیزد که چنین سر برسد
پدرش چیز زیادی که نمیخواست فرات!
یکدو قطره ضرر داشت به اصغر برسد؟!
خوب شد عرش همه نورِ گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاکِ ستمگر برسد
خونِ حیدر به رگش در تبوتاب است ولی
بگذارید به سنّ علیاکبر برسد!!
شعلهور میشود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینهٔ بیکودکِ مادر برسد
زیر خورشید نشسته به خودش میگوید:
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
علیرضا لک

حسین دستِ غریبی به رویِ زانو زد
برای جُرعهیِ آبی به حرمله رو زد!

رویِ این دستم تنش، بر روی آن دستم سرش
آه بفرستم کدامش را برای مادرش...؟!











نظر شما